برای رضای امیرخانی-قیدار
و این بار قیدار امیرخانی به وضوح عاری از راز بود و در خوش نیامدنش به
حال حقیر همین بس و بیش
از این را پیرامون رمان با کسی در میان گذاشته ام و دیگربار نمی توانم گفته
های بی اهمیتم را این جا هم بیاورم که برای خود من به ابتذال تکرار خواهد
افتاد اما این را باید بگویم کانجا که به علی فتاح دوباره جان دادی و از
پشت
تلفن مجبورش ساختی که حتی شده چند جمله ای کوتاه با قیدار گفت و گو کند
ناخودآگاه صلواتی فرستادم برای شادی روح پرفتوح علی و خاندان فتاح و هم
چنین برای سلامتی خالقش که همین جایش به خودی خود دست مریزادی داشت به
وسعت فروریختن قیدار مقابل صفدر،در پیاده روی امیریه،بالای چهارراه
سپه،روبروی سردرسنگی،چند صفحه بعد از این جمله ی دوست داشتنی ات که
گفتی:صفدر دوباره مثل هر مردی از زن می ترسد که چوب خط حساب را علامتی بزند
و شه ناز دوباره مثل هر زنی می رود که با مردش بسازد....
اما همین حوالی بود که خواندم:((قیدار....اما خب بهتر از بی وتن بود قطعآ)) و چون در نزدیکان خود هم کم ندیده ام کسانی که از به سرپرستی پذیرفتن داستان این شخصیت بدون وطن سر باز زده اند،خوش دارم کمی از بیوتن بگویم.البته من دقیقآ نمی دانم که کجا ایستاده ام و آیا تنهای تنها هستم یا متعلق به شصت و هفتی هایم و یا اصولآ دهه ی شصتی ها.اما این را خوب می دانم که موسم انقلاب اثری از من نبود.بعدترها که جنگ شد آن را هم ندیدم و تنها تصاویر اندک به جا مانده از ظواهر آن برایم ماند.وقتی هم که آمدیم امام رفت و همه ی این ها سرآغازی شد برای شکل گیری نسلی بی عرضه و سرگشته و پوک که گویی به ذات دچار سرطان مغز استخوانی شده بود که حال تا به سمت و سویی خیز بر می دارد از فرط عدم اعتماد به نفس نایش تمام می شود و استخوان در گلویش می شکند.یک بار در جایی نوشتم تنها تفاوتمان این است که گویا شما نماز خواندن ارمیای بیوتن را در میان کازینوهای لاس وگاس برنمی تابید و فرصت نمی دهید که پس و پیش آن را ببینید،البته این شمایی که مخاطب حقیر بود آن هایی بودند که در نزدیک و دور خود می دیدم،همان هایی که دست به تکفیرشان ملس بود و البته کسانی هم بودند که به دلایل دیگر از روی سلیقه بیوتن را دوست نداشتند و البته که این یکی دیدگاه قابل احترام تری بود.غرض این که فضای حاکم بر این نسلی که شرحش برفت فضای کیمیایی مآب مستولی بر گاراژ قیدار نیست که دوستش بدارم،مسئله ی ما این ورژن از تعریف جوانمردی و مردانگی نیست که قیدار نشانمان می دهد،حقیر به عنوان نماینده ی کسانی که با وجود غرق شدن در متناقض نماهای بیشمار زندگی امروز ایران،علاقه ای به پنهان نمودن آن ندارند و به نمایندگی از همه ی آن هایی که تلاش دارند دستانشان را محض یافتن راه چاره ای برای بیماری جمع اضداد به سوی هر ناکجاآبادی دراز کنند معذورم که حیرانی و انفعال شخصیت و داستان ارمیای بیوتن خیلی به ما نزدیک تر است تا اشخاص حق به جانبی چون قیدار...
و می ترسم از جماعتی که اگر بگویم از شهلاجان تا شهناز و مهپاره و دیگرانش درنیامده است،خواهند گفت که این تب گیردادن های درنیامدنی همه از خاک مسعودخان فراستی برمی خیزد و دیگر حوصله ای نیست که برایشان توضیح دهم که همیشه مسئله ی اصلی همین است و بس که اگر از خان یکم که سلیقه است بگذریم می رسیم به خان درآمدن ها و درنیامدن ها که دیگر سلیقه ای نیست و حسی است و به قول جنابش شخصیت ها باید با آدم کار کند حال این که سرورشان و آقاشان و مولاشان قیدارخان هم با آدم کار نمی کند و البته تنها یک حس زیبای مطلق داریم و باقی درجاتی از آن نازیباتر خواهند بود اما مثلآ در آن تکرارناشدنی چه کسی می تواند بگوید که رابطه ی بی نظیر علی و کریم درنیامده بود؟کدام بی انصافی می تواند بگوید بلعیدن قلب ابوراصفش در اوج آمیختگی واقعیت و جادو درنیامده بود؟چه کسانی جرئت دارند درآمدن ارتباط شرم و حیا با آبشار قهوه ای مهتاب را انکار کنند؟
با این که چندان پیرامون قیدار نبود اما برحسب عادت پست های امیرخانی ام این جا هم باید بنویسم این ها صرفآ نوشتاری بود از قلمی خام و گستاخ برای پدیده ی رمان نویسی معاصر ایران،برای رضای امیرخانی
